خرید بک لینک

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آبتین باقریان تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 3:21

دوسْت دارم  و بسیار دوست میدارم. بعضی وقتها دلم میخواد فریاد بزنم. از شادی گریه کنم و از گریه تموم بشم. بیقرارم و بیقراری آزارم نمیده. بیقراری مزمنی که دیدار تشدیدش میکنه، شنیدن کلمات از گلوت پیچیدهتر و گمراه کنندهترش میکنه. و برای چیزهایی که نمیدونم عطشناکم و مدام از عطش کلافهی سرابهام. شبها، دستا و پاهام ملتهب راههاییه که با تو رفتهم و خوابم نمیبره. و وقتی ببره، رویام سهم توـه. با زور و درد و فشار همهچیز رو به خودم تحمیل میکنم با وعدههای عامدانه سادهلوحانهی قند بودنت پهلوی چایی های یخ کردهی بیستهزار تومنی. حالاها. حالاها که خودمو قانع کردهم از همهچیز دست کشیدهم و امید بریدهم و سیل اضطرابِ ناتوانی و دست بستهگی، بعد از همه این نتونستنها به حلقومم رسیده و از سرم گذشته. نداشتن، نشدن و نهایتا نخواستن تا عمق استخونهام رو جویده. و بیدین، بیخدا، عور و گریان و بیامید فقط پیِ تو ام. پیِ خودم فقط توی تو ام. میدونی که؟ دنبال نمردن توی تو میگردم و شاید هم مردن. چشمهات رو که نگاه میکنم آخه مردن میگیرم. نگاهت که از بیوقفهگی و سهمگینی در کاویدن، کاسهی چشمهام رو خالی میکنه، آرزو میکنم هوا شم و پلک بزنی و نیست شم، بسکه نگران و دلگریخته از تصویر منعکس توی مردمکای براق و امیدوارتم. یادم بود این حس ها رو بلد بودم. اما یادم نبود چهطور خواب میکردند، چهطور محل درد رو دست نخورده میگذاشتند و تنها بیحسم میکردند. حالا هم نمیفهمم. میفهمم که همه لحظههای گذشتهی دوست نداشتنیم رو، همه لحظههای دوست نداشتنی فردا رو و نفسهای امروزمو، بار کردهم روی اون رگ برجستهی تپندهی گردنت که بزرگترین راه بدنته. و اومدهم پایین، توی نامههای همین جودی ابو

برچسب: نویسنده: آبتین باقریان تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 3:21

صفحه بندی